چه خوب که درکم میکنی
بنام خدا
4 5 روزی بود که بدجوری مریض بودم و اصلا نمیتونستم راه برم. یه حالتایی از مسمومیت داشتم که با افت شدید فشار همراه بود.
تو کاملا متوجه شرایطم بودی و سعی میکردی خیلی بهم محبت کنی.
مثلا هی صورت نازتو به صورتم می چسبوندی و دست میکشیدی به موهام. یا بوسم میکردی و با دلسوزی میگفتی ( مامانی مریس سدی )... یعنی مامانی مریض شدی ؟؟؟

همون وسطای مریضی یه روز بابا مهدی اومد دنبالم که بریم دکتر ، بدو بدو رفتی پیش مامان منیر و گفتی ( مامانی نخوره زمین ، بابل دستسو میگیره ؟؟؟) و تا بعد از رفتن من هم بارها این جمله رو با نگرانی به مامان منیر گفته بودی.
تو دختر مهربون و با احساسی هستی و من ازین موضوع خیلی خوشحالم.
فقط تنها وقتایی که باهام راه نیومدی شبا موقع خوابیدن بود که حتما حتما باید رو پای خودم میخوابیدی و بابا مهدی با هیچ ترفندی نتونست راضیت کنه که رو پاش بخوابی. اون روز که از دکتر برگشتم رفتم توی اتاق و رو تخت دراز کشیدم و تو اومدی پیشم. صورتتو چسبوندی به صورتمو بدون اینکه حرفی بزنی چند لحظه ای به همون حالت بودی. مدام منو بوس میکردی و من از این احساس پاک و لطیف تو احساس خوبی داشتم.
و چه خوب که تو درکم میکنی ...



چه خوب که درکم میکنی 

